سفارش تبلیغ
صبا
 

[ و او را از قدر پرسیدند ، فرمود : ] راهى است تیره آن را مپیمایید و دریایى است ژرف بدان در میائید ، و راز خداست براى گشودنش خود را مفرسایید . [نهج البلاغه]

روزهای تنهایی
چهارشنبه 88/3/13 ::  ساعت 10:34 صبح

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی

...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!


خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها

بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ

همین حالا

خداحافظ

 

 

شاید بعد ازاین داستان بگیدکه من چقدر پست هستم ولی اینجور نیست


 


 

 من نمی دونم چرا بازم بعد از این همه بی معرفتی بازم عاشق می شم


 

من یه روز عاشق یه دختر شدم اولش اون به من خیلی توجه می کرد


 

ولی من بخواطر غرورم خیلی به اون توجه ای نداشتم


 

یه روز اون به من گفت:گلم چرا به من کم محلی میکنی؟


 

گفتم اینجویاست دیگه اولش نفهمیدم چی گفتم


 

اون خیلی ناراحت شد گفت مگه من چیکار کردم


 

با لحن خیلی بدی بهش گفتم هیچی


 

گفت چرا با من اینچوری حرف می زنی


 

منم گفتم دوست دارم اینجوری حرف بزنم


 

گفت باشه و رفت؟


 

چند روزی شد ندیدمش خوب منم دوسش داشتم ولی


 

غرور من نمش گذاشت مثل کنه چسبیده بود به من


 

به روز دوستش اومد در دانشگاه به من گفت


 

اخه نامرد مگه چیکارن کرده بود که این کارو باهاش کردی


 

گفتم خوب که چی گفت اون ...


 

شکه شدم حتی نی تونستم حرف بزنم اصلا نفهمیدم


 

کجا رفتم وقتی به بیمارستان رسیدم


 

رفتم تو اتاقش تنها بود کنارش نشستم گفتم گلم


 

چرا ایکارو کردی همینجور نگام میکرد


 

سرمو گذاشتم رو تختش گریم گرفت ولی می ترسیدم


 

گریه کنم  آخه...


 

دیگه نتونستم تحمل کنم زدم بیرون رفتم تو خیابون انقدر گریه کردم


 

بعد برگشتم دیگه راهم نی دادن تو چون وقت ملاقات تموم شده بود


 

نفهمیدم چجور گذشت تا فرداش


 

وقتی رفتم پیشش گفتم منو ببخش گریه کرد


 

گفتمش اگه گریه کنی منم گریه میکنم غرورمو نشکن


 

آروم شد ولی من دیگه نمی تونستم آروم بشم


 

دیگه راحت شدم غرورم شکست


 

 


¤ نویسنده: مریم کیانیان



3لیست کل یادداشت های این وبلاگ


خانه
مدیریت وبلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه

:: کل بازدیدها :: 
4666

:: بازدیدهای امروز :: 
5

:: بازدیدهای دیروز :: 
2


:: درباره من :: 

روزهای تنهایی
مدیر وبلاگ : مریم کیانیان[6]
نویسندگان وبلاگ :
مریم کیانیان
مریم کیانیان (@)[0]



:: لینک به وبلاگ :: 

روزهای تنهایی

::فهرست موضوعی یادداشت ها ::

عاشقانه ها . عکس . هستی من .

:: دوستان من ::

هر چی تو فکرته

:: لوگوی دوستان من ::



::وضعیت من در یاهو ::

یــــاهـو

::موسیقی وبلاگ ::

:: اشتراک درخبرنامه ::